تبليغاتX
آفتاب گيلان

 

 

آفتاب گيلان
آثار و افكار عبد صالح خدا، طلبه و مهندس بسيجي حاج مجيد شفيعي(ره)

خبر

السلام عليكم يا اهل بيت النبوة (س)


يك سال از عروج ملكوتي

طلبه مخلص و مهندس بسيجي

حاج مجيد شفيعي

گذشت

همزمان با ايام سوگواري رحلت جانگداز نبي مكرم اسلام(ص) و امام مجتبي(ع) و در شب شهادت حضرت ثامن الحجج(ع) مراسم ختمي به مناسبت اولين سالگرد آن عزيز سفر كرده و گراميداشت پدر گرامي ايشان، برگزار مي‌گردد.

زمان: پنجشنبه  14 بهمن 1389 مصادف با 29 صفر 1432 ساعت 14:30 تا 16:30

مكان: مسجدالشهداي لنگرود

از طرف خاندان شفيعي



شريكان غم

شريكان غم

در اين قسمت، پيام‌ها، نظرها و كامنت‌هاي برگزيده اي را كه كارارن گرامي، براي ما ارسال كرده‌اند را درج خواهيم كرد. ضمن تشكر  از همه عزيزاني كه با بيت شريف شفيعي ابراز همدردي مي‌كنند، براي آنها طول عمر همراه با عزت را از خدواند متعال آرزو مي‌كنيم.



گلي كه زود پژمرد
سلام
مجید گلی بود که خیلی زود پزمرده شد. خدا روحش را شاد کند.
داود خجسته سالكويه

تا چندماه بعد از جنگ در جبهه ماند
من درسال1367 بمدت 63 روز همراه با محسن صدیق و مجید شفیعی بعنوان بسیجی در جبهه بودم (اروند رود)آنموقع من پشت کنکوری بودم در مرداد سال 1367 که جنگ تمام شده بود من گفتم مجید دیگر که جنگ تمام شده از جبهه برویم دیگر ولی ایشان با اراده قوی که داشتند فرمودند: نه تا شرایط عادی بشه ما هستیم بعد شنیده بودم که تا چند ماه دیگر همچنان در جبهه بودند ولی بمن شفارش کردند رفتی درست را بخوان بعد من در سال 1368 چند جا قبول شدم که از جمله مخابرات که در مخابرات استخدام شدم . (عیسی صدیق چافی کارمند اداره مخابرات لنگرود مرکز فنی ) روحش شاد یادش گرامی
با تاسف شدید این ضایعه دردناک ، از خداوند منان برای آن مرحوم علو درجات و برای خانواده و نزدیکان صبر جلیل و بردباری آرزومندم .
عیسی صدیق چافی


عاشق ابی عبدالله الحسین (ع) بود
مرحوم شفیعی عاشق ابی عبدالله الحسین (ع) بودند. از این رو به زیارت ناحیه مقدسه بسیار عشق می ورزید. علاقه او به حدی بود که مرا وادار کرد در شب نیمه ماه رجب در پایین پای مولایمان اباعبدالله الحسین (ع) به طور جمعی زیارت ناحیه را قرائت کنیم. این در حالی بود که در حال طی مسیر به سمت مرز مهران اتوبوس حامل کاروان سی دی زیارت ناحیه را پخش کرده بود و چه بسا بیشترین حال را مرحوم شفیعی در میان جمع داشت. به این امید که مولایش ابی عبدالله (ع) شفیع مرحوم شفیعی باشد.
محمدمهدی کرمی


لبخند هميشگي

اشک هایم جاری می شوندنه به خاطراینکه همه ی شادی هارا از وجودم گرفتی
نه به خاطرلبخندی که ازلبم بر چیدی
نه به خاطر بغضی که تا ابد در گلویم گذاشتی
اشک هایم جاری می شوند به خاطر موسیقی وشعری که از تو ساختم وبا آن زندگی کردم ولی تو با لبخند همیشگی وچشم های تا همیشه بسته ات جوابم دادی.

فاطمه حسن زاده(خواهر زاده حاج مجيد شفيعي)


تسليت
باعرض سلام خدمت مدیریت وبلاگ آفتاب گیلان من هم به عنوان همشهری این عزیز از دست رفته این ضایعه دردناک را خدمت خانواده ایشان تسلیت عرض می نمایم.
حسین سیمایی چافی


چگونه باور كنم

چگونه باور کنم ! خارهای خلیده بر دست های مهربانت را
چگونه باور کنم ! لب های زخم دیده و دوختن چشمهایت را
چگونه باور کنم ! به آسمان رفتن و هیچ وقت نیامدنت را
چگونه باور کنم ! شکستن دوباره ی قلب مادر مهربانت را
چگونه باور کنم ! بدون مزد گذاشتن اجر همسرباوفایت را
چگونه باور کنم ! اشک های به خون نشسته ی دخترانت را
چگونه باور کنم ! طفلی سه ساله هنوز چشم براه آمدنت را
چگونه باور کنم ! پرپر شدن گل باغ ارغوانی ام را
چگونه باور کنم ! بی رنگ شدن خاطرات کودکی ام را
چگونه باور کنم ! تکرار شدن روزگار بی پدری ام را
چگونه باور کنم ! زیستن بدون تمام هستی ام را
اما بر این باورم ! هر روز که بگذرد به تو نزدیک ونزدیک تر می شوم ای کاش تمامی دنیا در یک روز خلاصه می شد !

خواهر



هنگامه حرکت ما کی خواهد بود
سلام بر مردان پاک خدا

فاطمه ،فائزه سلام

گفته بودید که بابا بهنترین بابای دنیا بود ، راستی که راست گفتید
اگر چند هفته است که خسته تن، دار این دنیای فانی را وداع گفته ، بغضی گلوی انسان را می فشارد که ما را چه میشود ، هنگامه حرکت ما کی خواهد بود و چگونه ، ورنه مردان پاکی همچون پدر شما انعکاس کوچکی هستند از شعله های تابناک قائد و راهبرش پیغمبر اکرم ، علی مرتضی و دیگر ائمه که از مادر صبور و شجاعتان شنیدم پدر تان تا لحظه آخر دمی نومید از درگه باریتعالی خداوند بزرگ و تمامی معصومین نبود و رفت و چه زیبا خداوند بنده اش را آزمود و به درگاه خود رساند ، که خود گفته : از من نیست هر آنکه که ناامید باشد .
باری هر آنچه می انگاریم تسلای دل خودمان است که :

از شمار چشم یک تن کم                       وز شمار خرد هزاران بیش

خدایش بیامرزد و در کنار اولیا خود جای دهد.
م.عسگري فرد

نگارستان شمال
اخيرا بستگان حاج مجيد شفيعي اطلاع دادند كه وي دو سال پيش وبلاگي با نام نگارستان شمال و با امضاي «خروس سحري» تدارك ديده بود. در اين وبلاگ چند مطلب درج شده است كه مطالعه آنها خالي از لطف نيست.


خبر نكوداشت

مراسم چهلمين روز حاج مجيد شفيعي

شب رحلت حضرت معصومه برگزار خواهد شد

مراسم چهلمين روز عروج عبد صالح خدا، «حاج مجيد شفيعي چافي» عصر پنجشنبه پنجم فروردين ماه 1389، مصادف با شب رحلت كريمه اهل بيت(س) حضرت فاطمه معصومه(س) برگزار خواهد شد.

در اين مراسم، كه از ساعت 16 تا 18 در مسجد شهدای شهرستان لنگرود برگزار مي‌گردد، دوستان و آشنايان آن عزيز سفر كرده، گردهم مي‌آيند و غفران و رحمت واسعه الهي را براي او از خداوند متعال مسالت خواهند كرد.



سوگنامه واژه‌‌ها

سوگنامه واژه‌‌ها

«سوگ‌نامه واژه‌ها»، عنوان دفتري است كه براي حاج مجيد شفيعي گشوده‌ايم. در اين دفتر انشاءالله اشعار،‌تكلمه‌‌ها و گلواژه‌هائي كه براي ايشان سروده شده يا به ايشان تقديم گرديده، است عرضه مي‌شود.

آغاز سال بدون تو

امسال را بدون تو آغاز مي كنم

اي مهربان من پدر من بهار من

قرآن و سبزه و گل و آيينه حاضر است

جاي توخاليست ولي در كنار من

برگرد اي بهار كه با دست هاي تو

صحرا پر از شقايق خوشرنگ مي شود

وقتي تو نيستي همه جا طور ديگريست

وقتي تو نيستي دل من تنگ مي شود


بالي اگر براي پريدن به من دهند

من بي درنگ سوي تو پرواز مي كنم

اي مهربان ترين اي خوب اي بهار

امسال را بدون تو آغاز مي كنم

افشين علا( به ياد اولين بهار بدون امام روح‌الله)

غريبانه كجا رفت؟!

از يار بپرسيد غريبانه كجا رفت
وز شمع بپرسيد كه پروانه كجا رفت
او رفت و دگر خاطره اش مونس جانهاست
آن گوهر يكدانه و دردانه كجا رفت
در ميكده بي ساقي و ساغر كه صفا نيست
آن يار گذر كرده زميخانه كجا رفت
آن يار كه لب تشنه‌ي از جام ولا بود
كس نيك ندانست كه مستانه كجا رفت
آن سينه بي كينه كه از عشق ولايت
شد عاشق و دلداده و ديوانه كجارفت
رزمنده و روحاني و خلاق و هنرمند
آن غيرت وآن همت مردانه كجا رفت
آن يار كه از غصه خود سينه‌ي ما را
افكند به صد قصه و افسانه كجا رفت
گلچين قضا را كه بچيند گل بي خار
گوييد كه آن سرور گلخانه كجا رفت
اي "فاطمه" اي "فائزه" اي جان "محمد"
باباي سفر كرده‌ي از خانه كجا رفت
اي مادر و اي همسر ازداغ خميده
آن روشني خانه و كاشانه كجا زفت
«پيوسته» مگر چهره‌ي او خواب ببيني
آن صورت معصوم و صميمانه كجا رفت

ابوالفضل پيوسته(از دوستان دوران تحصيل در دانشگاه علم و صنعت)


كودك پانزده هزارساله!

وقتی تو را شناختم

پانزده سال بیشتر نداشتی
و اکنون که ...
در میان نخل‌های سوخته قدم می‌زنم
نمی‌دانم
تو شناسنامه تاریخ را
با کدام قلم دست‌کاری کرده‌ای
که در آستانه پانزده هزار سالگی
چون کودکی
در آغوش رشادت تو
آرمیده است.

حجت الاسلام و المسلمين محسن حسن‌زاده


بي‌سر و سامان

مادر اين دار فنا، بي سر و سامان شده ايم
پاي در بند بدين عرصه زندان شده ايم
دولت محنت ما همسفران يكسره نيست
دو سه روزيست دراين غمكده مهمان شده ايم
حاصل كارگه پست جهان اين همه نيست
من ندانم كه چرا اين همه حيران شده ايم
بوي گل مي وزد از باغ جنان وين عجب است
ما گرفتار خس و خار مغيلان شده‌ايم
ترك اين خانه پر غصه و اين شهر فريب
سر بلنديست چرا سر به گريبان شده ايم
گاه چون لاله دلخون شده از محنت و گاه
چو شقايق سيه از داغ عزيزان شده ايم
غم مداريد كه گر صبح اجل جلوه كند
عاكف بارگه حضرت جانان شده ايم
باشد اميد كه «پيوسته» ببينم آن جا
لايق دامن پر مهر شهيدان شده ايم

ابوالفضل پيوسته(از دوستان دوران تحصيل در دانشگاه علم و صنعت)



شكفتن
با بانگ اذان دميدنت را ، ديدند
با مهر نبي(ص) شكفتنت را ، ديدند
با عشق شهيد كربلا باليدي
با سوگ حسن(ع) سرشتنت را ، ديدند
يكي از بستگان
(توضيح: حاج مجيد، هنگام اذان به دنيا آمد و هنگام اذان ظهر 28 ماه صفر رحلت كرد)


روزگار بي وفا

اي روزگار از چه بي مهر و بي وفايي
با بيدلان به جنگي با بددلان به كامي
ياري زما گرفتي يكتا و بي قرينه
در مهر بي وفايي در جور و كين تمامي
زيبا گل "شفيعي" تا چيده شد زبستان
دانستمت كه اي چرخ بي رحم و بي دوامي
رفتي تو اي شفيعي، زهرا شود شفيعت
سر مست حوض كوثر با باده مدامي
در خاك از چه خفتي اين راز با كه گفتي
بگشاي لب برادر باگفتن كلامي
جانا چه شد كه بايد داغ تورا ببينم
يارب به زخم سينه مي خواهم التيامي
در روز رحلت يار رفتي به پيش دلدار
بايد به خود ببالي از همچنين مقامي
رفتي برو سلامت ديدار تا قيامت
بر آستان مولا از ما رسان سلامي
اي دلبر خرامان رفتي زپيش ياران
ماندست خاطراتت اما به نيكنامي

ابوالفضل پيوسته(از دوستان دوران تحصيل در دانشگاه علم و صنعت)




فائزه شفيعي

بابا؛ نور خانه

آن وقت‌ها يادم مي‌آيد وابستگي عجيبي نسبت به بابا داشتيم هر روز كه از مدرسه به خانه مي ‌مديم به بابا زنگ مي زديم و به اصطلاح پاچه‌خواري مي‌كرديم و بعد از پايان تلفن و خداحافظي شور و حال غير قابل وصفي داشتيم. مامان هم از شنيدن اين صحبت هاي دختر و پدرانه لذت مي برد. هرروز از حال و احوالش جويا مي ‌ديم و درصورت امكان گردشي هم داخل شهر يا شهرك داشتيم. وقتي كه به بابا زنگ مي زديم تا ببينيم كجاست و او مي گفت: "نزديك شهرك است"، با سرعت هرچه تمام‌تر خانه را برق مي ‌نداختيم؛ وقتي كه زنگ در به صدا در مي آمد هركسي مأموريتي داشت مثلاً من بايد لامپ‌ها را خاموش مي‌كردم مامان و محمد در را باز مي ‌كردند و در آخر هم فاطمه وظيفه اش روشن كردن لامپ‌ها بود. وقتي بابا داخل مي‌شد مامان كيفش را مي ‌آورد و ما سه تا بچه‌ها لامپ هارا روشن مي كرديم و يكصدا فرياد مي زديم :" نور خونه اومد! نور خونه اومد!"

*و هديه و جايزه ارزشمند ما لبخند و بوسه‌هاي دلنشين بابا بود*

فائزه شفيعي




فاطمه شفيعي

هروقت صداي اذان را مي‌شنيد
همان‌جا به مهماني خدا مي‌رفت


انا لله و انا اليه راجعون

زيبا ترين غروب ، غروبي است كه طلوعش آرام باشد و ساده...


عاشقان ايستاده مي ميرند جان به كف بر نهاده مي ميرند

روز مرگ و ميلاد يكسانند ساده زادند و ساده مي ميرند

28صفر خيلي روز بدي است؛ زيرا رحلت والا پيامدار خدا(ص)، شهادت سبط اكبر پيامبر(ع) و وفات باباي من است...
                                   كي ميگه من بابا ندارم

                                            كي ميگه من بي كس و كارم

                                  باباي من بهترين باباي دنياست

                                            مي دونه فاطمه تنهاست

پدر، خيلي مرد خوبي بود؛ عبد صالح خدا، بسيجي و رزمنده دوران دفاع مقدس، طلبه‌ي علوم ائمه هدي، يكي از حماسه آفرينان آزمايش موفقيت‌آميز سفير اميد و ... هم به زيارت خانه خدا و حضرت محمد(ص) و هم حضرت زهرا (س) و حضرت علي (ع) و فرزندان معصومشان رفته بود. از قبر امام حسن مجتبي(ع) گرفته تا جمكران و مسجد سهله و سرداب مقدس امام زمان (عج) را زيارت كرده بود.

براي من پدري بود مهربان و دلسوز؛ هر سؤالي داشتم جواب مي داد. به نماز اول وقت تأكيد داشت و ما را نيز به آن دعوت مي كرد. يادم مي آيد هميشه در صندوق عقب ماشين بطري آب، سجاده و قبله‌نما داشت و هنگامي كه مؤذن مردم را به وحدانيت خدا و رسالت پيامبر(ص) دعوت مي كرد، ماشين را كنار مي‌زد و وضو مي‌گرفت با قبله‌نما، قبله را تعيين مي كرد و همان جا بر روي خاك يا آسفالت به نماز مي ايستاد. سپس ما هم وضو مي‌گرفتيم و بر همان سجاده به مهماني خدا مي رفتيم. زياد قرآن مي‌خواند و مارا نيز به قرآن خواندن تشويق مي كرد. داستان پيامبران و امامان را برايمان تعريف مي كرد تا درس بگيريم و آن را الگو و توشه راهمان قرار دهيم.

فاطمه شفيعي




حسن زاده



توفيقاتش حاصل دوري از "مستي" بود

اوصاف حاج مجيد شفيعي در گفتاري از حجت الاسلام حسن زاده


اشاره: حجت الاسلام و المسلمين محسن حسن‌زاده ليله‌كوهي- از روحانيان فاضل مقيم قم- در مراسمي كه به منظور تجليل از مجيد شفيعي در مسجد شهداي لنگرود برگزار شد، ضمن تشريح اوصاف شخصيتي و اخلاقي وي، به نكات قابل توجهي اشاره كرد كه در ادامه مي‌آيد.



...اما بعد، خداوند انشاء ا...، روح اين عزيز تازه گذشته را با مواليان و اهل بيت عصمت و طهارت -سلام ا... عليهم اجمعين- محشور بفرمايد. واضح است كه سخن گفتن براي كسي كه خودش صاحب مصيبت است، سخت است. خودم را به خدا مي سپارم تا با توجه به آشنائي كه با ايشان داشتم آن قدر كه فرصت اجازه مي دهد، بتوانم در مورد ايشان حق مطلب را ادا كنم.    

مي‌دانيد؛ اگر كسي در طول عمر، دو ركعت "نماز مقبول" داشته باشد، روز قيامت جايگاه خوبي دارد. قرآن مي‌فرمايد: "وقتي مست هستيد به نماز نزديك نشويد." اين حكم قرآني، يك معناي ظاهري دارد؛ معناي ظاهري‌اش اين است كه "مست نكنيد تا بتوانيد به نماز نزديك بشويد". اما انسان‌هايي هستند كه مي نخورده؛ مستند. مست جواني، مست شهوت، مست قدرت هستند. اينها، نمي‌توانند به نماز نزديك شوند. بايد ابتدا از اين مستي‌ها دل بكنند تا بتوانند دو ركعت نماز مقبول بخوانند. 

         كسي كه جامه به سگ بر زند، نمازي نيست       نماز من، كه پذيــرد؟ كه در بغل دارم!(مولوي)

اول انسان بايد خود را از اين مستي‌ها دور كند، بعد بتواند نماز مقبول بخواند. ديروز، در مجلسي كه در چاف براي حاج مجيد شفيعي برگزار شد، خطيب محترم(حجت الاسلام فخري) شهادت دادند كه ما از حاج مجيد شفيعي، خطايي نديديم. من يك هفته است فكر مي‌كنم يك گناه ثقيله كه عمدا از ايشان سر زده باشد، به يادم نيامد.

در روايت هست كه وقتي فرشتگان نامه اعمال انسان پاكي را مي بينند تعجب مي‌كنند و مي‌پرسند: چطور ممكن است يك انساني بتواند نامه اعمال سفيد داشته باشد. واقعا كار مشكلي است. واقعا جواني؛ مستي دارد. جواني شعبه‌اي از جنون است. اما بعضي از بندگان خدا نشان دادند كه مي توان نامه سفيد عرضه كرد.
خدا شاهد است، خيلي از جوان‌ها، لبخندشان در انسان كار مي‌كرد! اما اينها، مستي جواني را پشت سر مي‌گذاشتند و با شوق به جبهه مي رفتند. مجيد، چندبار خواست به جبهه برود، نگذاشتند، اما بالاخره رفت.
مادر ايشان خالصانه، اجازه داد يك چنين جواني- كه تنها فرزند پسر بود و او را يتيم بزرگ‌ كرده بود- به جبهه برود. رفتني كه معلوم نيست آمدن داشته باشد. براي اينكه او را با هدايت اهل بيت -سلام ا... عليهم اجمعين- تربيت كرده بود. با هدايت آنها هم او را به جبهه فرستاد. بسياري، چند فرزند داشتند كه آماده رفتن به جبهه بودند اما اطرافيان مانع مي‌شدند.
خدا گواه است كه من نمي‌خواهم درباره مجيد،  مبالغه كنم يا مانند مجالس معمول به تكرار اوصافي كه ديگران از متوفي ياد كرده‌اند، بپردازم. اينهايي را كه ذكر مي‌كنم خودم ديده‌ام و شهادت مي‌دهم. ايشان، آن قدر كه در توان داشت براي پيشرفت مملكت كار انجام داد. 

از ديگر اوصاف ايشان اين بود كه عشق زايدالوصف به اهل بيت -سلام ا... عليهم اجمعين-داشت. خدا مي داند، هيچگاه نمي شد كه ذكر از آقا اباعبدا... به ميان بيايد و اشك در چشمانش جمع نشود و گريه‌اش نگيرد. من سبقت در گريه دارم اما ايشان در گريه بر من سبقت داشت.
در اين اواخر كه احوال خوبي نداشت و در بيمارستان، تحت درمان بود، ضعف بر او غلبه كرده بود، اگر سرتاپاي استخوان‌هايش را مي تراشيدي، شايد 500 گرم گوشت نداشت. اما با زحمت خودش را به بارگاه آقا علي ابن موسي الرضا-سلام ا... عليه- رساند تا در روزهاي آخر عمر عرض ارادتي به آقا كرده باشد.
عزيزان من، زندگي طولش مهم نيست. عمقش مهم است. من به خانواده‌اش مي‌گفتم؛ يك آدم با 90-80 سال عمر، ديگر چه كاري مي‌توانست بكند، كه مجيد در 38 سال عمر نكرد. از اين دنيا، بهره علمي كافي برد. عبادت و نيايش كرد. حج خودش را انجام داد. در حد توان به مردم و مملكت خدمت كرد. 

از ديگر اوصاف او، روابط عمومي و جاذبه بسيار بالاي او بود. ممكن نبود يك نفر يك مجلس با او هم صحبت بشود و تا آخر عمر شيفته‌اش نشود. دوستانش شهادت داده‌اند؛ بارها اتفاق افتاده بود، دوست خود را كه سالها با هم رفاقت داشتند به مجيد معرفي مي‌كردند، آن موقع، مجيد كه تازه با او آشنا شده بود در دوستي از او سبقت مي‌گرفت.

ديگر آنكه شوق خدمت داشت. خدوم در جامعه ما كم نيست. اما شوق خدمت مهم است. بعضي بعد از تصدي مسئوليت‌ها؛ كم كم شوق خدمت را ازدست مي دهند. اما مجيد در هر كاري وارد مي‌شد، روز آخر همان شوقي را براي خدمت داشت كه روز اول همراه او بود.

ديگر از ويژگي‌هاي مجيد؛ عشق و علاقه فوق العاده او به رهبري بود. اين روزها، روزهايي است كه بايد اينها را گفت. مجيد آن قدر به مقام معظم رهبري علاقه داشت كه جانش براي آقا در مي رفت. دوستانش، خبر مي دادند، در روزهاي آخر عمر، وقتي با بيماري دست و پنجه نرم مي‌كرد. بعد از قضاياي هتك حرمت عاشورا، چند روزي تلويزيون از مقام معظم رهبري خبري پخش نكرده بود. مجيد نگران سلامتي آقا شده بود. تا وقتي كه خبر ديدار مردم قم با آقا در روز 9 دي پخش شد، مجيد خيالش راحت شد.
الان اينجا در مسجد شهداي لنگرود عكس شهدا ناظر و شاهد ما هستند. من اين عكس ها را شمردم. تصوير 109 شهيد اينجا نصب شده است. انشاءا... عكس آقا مجيد هم ملحق به اينها بشود و عدد 110 تكميل بشود. اين شهدا، ناظر ما هستند. اگر تريبون داشتند به ما چه مي‌گفتند؟ به جان خودم سوگند! اگر تريبون دست اينها بود مي توانستند با ما حرف بزنند مي‌گفتند: ما براي انقلاب زحمت كشيديم. خون داديم. شهيد شديم. حالا چرا رهبري تنهاست؟ چرا از تنهائي خون دل مي‌خورد؟
عزيزان من! اين سوال حرف دل شهيدان است. ما چه جوابي داريم به اين شهدا بدهيم؟ متاسفانه مستي دنيا ما را گرفتار كرده‌ است.گرفتار  زندگي و مال دنيا شده‌ايم. الحمدلله به بركت انقلاب اسلامي مال دنيا كمابيش فراوان شده است. همه تمولي دارند. مبادا اين گرفتاري موجب شود انقلاب از دست برود.
علي عليه السلام مي‌فرمايد: به خدا پناه ببريد از مستي توانگري. چرا كه مستي توانگري ديد و هوشياري را كم مي‌كند.
مبادا خواب خرگوشي ما را ببرد ناگهان ببينيم، نعمت انقلاب از كف ما رفت. مردم براي پيروزي اين انقلاب، جوان‌ها دادند. خون دلها خوردند. گريه‌ها كردند. خداي نكرده اگر نتوانيم اين انقلاب را به جوان‌هاي نسل‌هاي بعد بسپاريم پاسخي به اين شهدا كه حاضر و ناظر ما هستند، نداريم. اگر انقلاب را خوب به جوان‌هاي نسل بعد معرفي نكنيم آن را ارزان مي فروشند:
                           آنكه آن ارزان خرد؛ ارزان دهد          گوهري طفلي به قرصي نان دهد


جمال دلرباي اين شهدا به ما مي‌گويند: نكند زحماتي كه ما براي انقلاب كشيديم به هدر برود. حاج مجيد واين شهدا، جانشان را براي اين انقلاب و اسلام گذاشتند.   

          بشكست اگر دل من به فداي چشم مستت         سر خم مي سلامت شكند اگر سبويي
 



ميرعمادي


از همكاري با بسيج غافل نبود

خدمات حاج مجيد شفيعي از زبان حجت الاسلام مير عمادي

اشاره: حجت الاسلام و المسلمين مير عمادي- از مسئولان  عقيدتي سياسي گروه همت وزارت دفاع و پشتيباني نيروهاي مسلح - طي سخناني در مسجد جامع لنگرود به تشريح برخي از خدمات حاج مجيد شفيعي در اين طول همكاري وي با وزارت دفاع پرداخت. آنچه در پي مي‌آيد گزارشي اجمالي از اين سخنراني است كه با هدف آشنائي بيشتر با حاج مجيد شفيعي ارائه مي‌گردد.


آقاي شفيعي، در مهرماه 1377 وارد وزارت دفاع و پشتيباني نيروهاي مسلح شد و در گروه شهيد همت-صنعت شهيد وراميني- مشغول به كار شد. ايشان سالها در بخش طراحي الكترونيك تجهيزات، با تلاش و جديت خدمت مي‌كرد و مسئوليت آن بخش را بر عهده داشت.
از ابتداي سال 1387، ايشان با اصرار دوستان و مسئولان گروه شهيد همت، مسئوليت بخش "خدمات رفاهي گروه صنايع شهيد همت" را پذيرفت و تا پايان عمر شريفش در اين سمت مشغول خدمتگذاري بود.
ايشان در ساير زمينه‌ها نيز در سطح گروه فعال بودند و با نهادهايي از قبيل عقيدتي-سياسي در زمينه ترويج و نشر معارف ديني و تبليغ فرهنگ انقلاب همكاري مخلصانه‌اي داشت. ايشان اگر چه از بسيجيان ئوران دفاع مقدس بود و سابقه حضور در جبهه‌هاي جنگ عليه باطل داشت، در طول دوران حضور خود در صنايع شهيد همت از همكاري با بسيج غافل نبوده و سالهاي سال با مسئوليت بسيج گروه همت و جانشيني فرماندهي گردان‌هاي عاشوراي گروه خدمتگذاري بي منت و صادقانه‌اي داشت.
همچنين به عنوان دبير كميته منزلت كاركنان جهت حل مشكلات رفاهي، مالي، خانوادگي، روحي و رواني كاركنان فعاليت چشمگيري‌ داشت.
ايشان همچنين به عنوان عضو هاديان سياسي با سازمان عقيدتي-سياسي وزارت دفاع و پشتيباني نيروهاي مسلح همكاري مي‌كرد و تهيه كننده نشريه‌هاي سياسي براي مجموعه سازمان هوا-فضا بود. 



دفترچه خاطرات

از كودكي متشرع بود
مادر ايشان از خردسالي، فرزندانش را به مسائل شرعي مقيد مي‌كردند. ايشان از نوجواني و وقتي مدرسه مي رفت با پسر من هم‌بازي بود. من دختر كوچكي هم داشتم. مادر ايشان از همان موقع مسائل محرم و نامحرم را به او يادآوري مي كرد. و او وقتي به خانه ما رفت و آمد مي‌كرد، به اين مسائل مقيد بود.
حاج خانم پورميرزاآقا

يك گناه از او نديدم
من از كودكي او را مي‌شناختم. همسايه ما بود. من 8-7 سال از او بزرگ‌تر بودم. او را با هم‌بازي‌‍ هايش مي ديدم. شهادت مي دهم يك گناه از او نديدم و نشنيدم.
حجت الاسلام فخري

بالاخره هلي‌كوپترش را ساخت
در نوجواني ساخت يك هلي‌كوپتر را طراحي كرده بود. ولي كسي از او حمايت نمي‌كرد. مدتهاي طولاني با فرمانداري و ديگر ادارات شهر رايزني مي‌كرد تا طرح خودش را عملياتي كند. اما كسي به او اعتنا نمي‌كرد. بالاخره با اراده شخصي و دست خالي و با امكاناتي مختصر از وسائلي مثل دوچرخه و موتور موتور سيكلت هلي كوپترش را ساخت.
حجت الاسلام والمسلمين محسن حسن‌زاده

مرد است و قولش
گفت: مي خواهم به جبهه بروم. به او گفتم:. من نگران درس و مشقت هستم. اگر جبهه بروي در تحصيل عقب مي‌ماني گفت: من قول مي دهم عقب نمانم.
وقتي در كنكور قبول شد، روزنامه‌اي كه اسامي قبولي‌ها را درج مي‌كرد، جلويم گذاشت و گفت: مرد است و قولش، نگفتم نگران نباش.
مادر

به اندازه خودش، خيلي خوب بود
مرحوم حجت الاسلام شمس لنگرودي-امام جمعه پيشين لنگرود- مي‌گفت: "بايد خوبي‌هاي هر كس را به اندازه توان خودش اندازه بگيريم". آقاي شفيعي آن موقع كه دانش آموز ما بود، به اندازه خودش خيلي خوب بود. مدرسه ما پرشورترين نماز جماعت را داشت. او هميشه در صف اول نماز مي ايستاد. هم مومن و با تقوا بود و هم مسائل سياسي را خوب مي فهميد. اين طور نبود كه از سر تنبلي به جبهه برود در جبهه هم خوب درس مي‌خواند.
حسين فيضي-مدير وقت مدرسه شهيد قدوسي

كسي جلودارش نبود
آدمي بود كه اگر تصميم خودش را مي گرفت كسي جلودارش نبود. چند بار خواست به جبهه برود ولي به دليل كمي سن و سال او را نمي‌پذيرفتند. دست آخر، تاريخ تولدش را در شناسنامه‌اش دست‌كاري كرد و به جبهه رفت. مادرش به من سفارش كرد، در جبهه مراقب او باشم كار دست خودش ندهد. من گفتم: به مسئولان مربوطه مي‌گويم او تك فرزند است و يتيم بزرگ شده و يكجوري سر او را در امور دفتري يا آشپزخانه مشغول مي‌كنيم تا بلايي سرش نيايد. بلاخره در جبهه براي كارهاي مختلف نيرو مي‌خواستند.
يك روز در محوطه قرارگاه مشغول فوتبال بوديم، مجيد، بدون اينكه مرا خبر كند، رفت تا جاي خودش را مشخص كند. من وقتي خبر دار شدم بدو، سراغ مسئول مربوطه رفتم و گفتم "مجيد شفيعي" را براي چه كاري در نظر گرفتيد؟ گفت: خودش خواسته است تيربارچي باشد!
حالا مگر مي‌شد، مجيد را از خر شيطان پائين آورد. به آقاي مسئول گفتم: پس مرا هم به عنوان "كمك تيربارچي" ثبت نام كن يك جوري مراقبش باشم.
مهندس محسن صديق

شب نشيني را تمام كرد
اوائل دهه 1370 بود. من دانشجوي دانشگاه تبريز بودم و مي‌خواستم در آزمون كارشناسي ارشد شركت كنم. آن موقع آزمون كارشناسي ارشد به طور متمركز در تهران و رشته مورد نظر ما در دانشگاه علم و صنعت برگزار مي‌شد. روز قبل از آزمون به اين دانشگاه رفتم. يك آشنا اهل لنگرود پيدا كردم تا شب را در خوابگاه مهمانش باشم. آن شب مجيد شفيعي و محسن حسن‌زاده هم به اتاق او آمدند. تا نيمه‌هاي شب گرم صحبت بودند. مجيد آواز مي خواند، محسن حسن‌زاده اشعار شهريار، حتي اشعار تركي او را با شور خاصي مي‌خواند. يك دفعه ديدم ساعت 1 نيمه شب شده است. گفتم: بي انصاف‌ها، من فردا آزمون دارم. اجازه بدهيد يك چند ساعتي بخوابم. مجيد كه اعتراض مرا شنيد يك جوري از من دلجوئي كرد و بقيه را قانع كرد شب نشيني را تمام كنند.
مدتي بعد كه ازدواج كردم. همسرم گفت: پسر عمه‌اي به اسم مجيد شفيعي دارم كه دانشجوي دانشگاه علم و صنعت است.  
گفتم: او را خيلي خوب مي‌شناسم.
مهندس احمد رضوي‌پور

در رسيدگي به مستمندان، كوشا بود
اگر با يك آدم گرفتار برخورد مي‌كرد تا جائي كه توان داشت به دادش مي‌رسيد. اين طور نبود كه نسبت به  افراد مستمند بي خيال باشد يا حتي با دادن يك صدقه جزئي آنها را دست به سر كند.
اوائل سال 1380 بود كه براي شركت در دروس حوزوي همراه حاج مجيد به دفتر  سازمان تبليغات اسلامي(شمالغرب تهران) در خيابان فلسطين، مي رفتيم. يك روز عصر، وقتي درس تمام شد، از كلاس بيرون آمديم وبا يك خواهر و برادر مستمند مواجه شديم. يك پسر 20-18 ساله و يك دختر بچه 10 ساله بودند. سرو وضع ژوليده و لباس نامناسبي داشتند. مرد، مدارك درماني خواهرش را نشان داد و گفت: اهل بيرجند است و براي درمان خواهرش به تهران آمده است. نه پول كافي دارند و نه سرپناهي كه شب را صبح كنند.
معمولا از اين جور آدم‌ها در خيابان ها، ديده مي‌شوند كه ممكن است خيلي‌ها با اين توجيه كه آنها مستحق نيستند از كمك كردن به آنها طفره بروند. ولي حاج مجيد، ساده از كنار اين افراد نمي گذشت. شايد اگر خود من بودم يك مبلغي پول به آنها مي‌دادم و وجدان خودم را راحت مي‌كردم.
حاج مجيد گفت: «ما اگر احتمال بدهيم آنها مستحق‌ هستند نبايد از كنارشان ساده بگذريم.» او كمك كردن به افراد را يك وظيفه شرعي مي دانست.  بالاخره با آن خواهر و برادر، گرم صحبت شد. احوال زندگي آنها را پرسيد. كمي به آنها اميدواري و دلداري داد و بعد هم مرا قانع كرد كه تا پيدا كردن يك سرپناه براي آنها همراهشان باشيم. من به ناچار آنها را سوار ماشين كردم و همراه حاج مجيد به خانه مان -در شهر ري- بردم. حاج مجيد در آن موقع، حدود 6-5 هزار تومان پول نقد و مقداري لباس مناسب برايشان تهيه كرد.
فرداي آن روز آمد و گفت: آنها را به خانه يك پيرمرد ايثارگر، ببريم. آن خواهر و بردار را سوار ماشين كريدم و به حوالي ميدان انقلااب آورديم. در خانه پيرمردي كه با مجيد دوست بود، به روي آدم‌هاي گرفتار و پي‌سرپناه باز بود. 15-10 نفر هم آنجا مثل همان خواهر و برادر "ابن سبيل" و "مهمان" بودند.  حاج مجيد، مراقب آن خواهر و برادر بود تا سرپناهي پيدا كنند و مشكلات درماني‌شان حل شود و به شهر خود برگردند.
مهندس بهمن فرشته


مجيد، "همان مجيد" ماند
دنيا، دنياي فريب‌كاري است. واقعا آدم را فريب مي‌دهد. بعضي‌ها در دوران دفاع مقدس خيلي مخلص و با صفا بودند اما متاسفانه، بعد از جنگ دنيا آنها را فريب داد. به خانه و ماشين آنچناني چسبيدند؛ ظواهر دنيا براي آنها مهم شد. اما مجيد، همان مجيد ماند.
همان صفا، اخلاص، سخت‌كوشي و بسيجي بودن را حفظ كرد. زمانه او را دگرگون نكرد. اينكه توانست ضمن خدمت در مراكز مهم، دروس حوزوي و دانشگاهي را با جديت ادامه دهد، با بسيج همكاري كند، ابتكارهاي تازه داشته باشد، نشان مي دهد او همان روحيه دوران دفاع مقدس را حفظ كرده است.  
در اواخر جنگ، بعضي‌ها آن جديت خود را از دست داده بودند. اما او همان جديت را داشت. ما با مجيد شفيعي، محسن صديق و... در خسروآباد آبادان بوديم. سر ظهر بود مجيد، براي ناهار تن ماهي گرفته بود كه سر زده چند نفر مهمان هم، به جمع ما پيوستند. شايد اگر كس ديگري بود مي‌گفت: فعلا  ناهار نخوريم، تا مهمانان بروند. مجيد گفت: هر چه داريم با هم مي خوريم. بعد از پذيرش قطعنامه هم، بعضي سراغ زندگي خودشان رفتند اما مجيد تا بعد از عمليات مرصاد در جبهه ماند تا مساله جنگ تمام شد. در همان جبهه درسش را خوب مي‌خواند.
كاظم مهدي پور-قاضي  دادگاه خانواده

خانواده اش را وقف ارزشها می کرد
در تابستان سال 1379 که به اتفاق بسیج صنعت به شهر مقدس قم رفته بودیم با اینکه تدارک مکان های بازدید و ناهار و ... بر عهده بسیج صنعت بود، اما مرحوم شفیعی مادر و همسر و خواهر و شوهر خواهر خود را، با تمام مشغله آنها، برای تدارک یک اردوی 40 نفره بسیج کرده بود! و همه چیز به بهترین نحو برگزار شد. جالب اینجاست که کسی این داستان را نمی دانست و بعداز رحلت ایشان، این موضوع مشخص شد!
ابوالفضل پيوسته كاشاني

در امر به معروف و نهی از منکر جدی بود
با عده ای از دوستان و از جمله زنده یاد شفیعی در طی مسیری سوار یک خودرو مسافرکش شخصی شدیم.
راننده خودرو پس از طی مسافتی یک نوار مبتذل گذاشت.بلافاصله مرحوم شفیعی از ایشان خواست تا نوار راخاموش کند، اما راننده از این کار امتناع کرد!مرحوم شفیعی از ایشان خواست تا ماشین را نگه داردو ایشان پس از توقف اتومبیل ،پیاده شدند.بنده و سایر دوستان تا رسیدن به مقصد که فاصله زیادی هم نبود، از قاطعیت ایشان در امر به معروف و نهی از منکر بهت زده و از عدم همراهی خود شرمنده بودیم.
ابوالفضل پيوسته كاشاني

مباحث دینی دغدغه همیشگی او بود
سالها پیش گروه های خارجی برای کاری به اداره آمده بودند و ما مدتی با آنها همکاری می کردیم.گاهی اوقات که فراغتی حاصل می شد و فرصت گفتگوهای خومانی پیش می آمد ما با آنهادر مسایل مختلفی مثل میزان حقوق و زندگی در آن کشور وآب و هوا و شهرها و ... صحبت می کردیم ،اما مرحوم شفیعی در اکثر مواقع با آنها درباره مسایل دینی گفتگو می کرد و مانند یک مبلغ دینی اسلام را برای آنها معرفی کرده و اعتقادات اسلامی را با عقاید آنان مقایسه می کرد که این موضوع برای آنها بسیار جالب بود.

ابوالفضل پیوسته کاشانی

لحن زيباي نماز
گاهي اوقات كه وقت مغرب در اداره مي‌ماند و نماز اول وقت را در اداره مي‌خواند، مي‌ديديم لحن نمازش فوق‌العاده زيبا است. طوري كه همكاران درباره زيبايي نمازش صحبت مي‌كردند و پشت در اتاق مي‌ايستادند و قرائت حمد و سوره او را گوش مي‌دادند.
معمولا در محيط‌هاي اداري، همكاران در طول همكاري ضعف‌هايي از يكديگر مي‌بييند و به عدالت يكديگر اعتماد كامل ندارند. يكبار، با جمعي از همكاران به اطراف تهران رفته بوديم يك درياچه‌اي آنجا بود كه حاج مجيد به ياد روستايشان به آن مي‌گفت؛ «درياي چاف»! وقت مغرب شد و قرار شد نماز جماعت بخوانيم. من ديدم همه همكاران با اطمينان كامل پشت سر او ايستادند و به امامت او نماز خواندند. 
سيروس خانزاده


ماجراي برخورد مأموران سعودي با وي
در قم بودم كه مطلع شدم بيمار است. قصد داشتم به عيادتش بيايم كه به ديار باقي شتافت. رحلت او در ماه صفر و سالروز رحلت پيامبر صلوات ا... عليه توفيقي بود. ايشان واقعا محب پيامبر و اهل بيت عصمت سلام ا... عليهم اجمعين بود.
در مدينه و مكه، اغلب روزه بود. شب تا صبح و صبح تا شب مشغول زيارت و عبادت و گفتگوهاي علمي بود. شبي دو ساعت بيشتر نمي‌خوابيد. ما به او اعتراض مي‌كرديم كه بيشتر بخواب؛ بيمار نشوي! مي‌گفت: اين سفرها راحت پيش نمي‌آيد كه اوقات آن را راحت هدر بدهيم!
در برخورد با علما و دانشمندان كشورهاي ديگر، مباحثه‌هاي جدي داشت و درباره اهل بيت سلام ا... عليهم  اجمعين،  حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها و... با آنها صحبت مي‌كرد و از كتب اهل سنت روايات و احاديثي را در فضيلت اهل بيت، مي‌خواند. مأموران سعودي تا حدودي به تبليغات او حساس شده بودند. يك روز من با او بودم كه اين مباحثه‌ها صورت مي‌گرفت. مأموران سراغ او آمدند و مدعي شدند او در نظم امور اخلال مي‌كند و تصميم گرفتند او را با خود ببرند.
حاج آقا شفيعي، چند كتاب تبليغي همراه داشت، فورا كتابها را تحويل من داد و براي اينكه مرا هم بازداشت نكنند، به من گفت: از اينجا برو! بعد هم مأموران او را بازداشت كردند و با خود بردند.
من فورا موضوع را به مدير كاروان خبر دادم وايشان به همراه مسئولان بعثه مقام معظم رهبري پيگير آزادي او شدند. بعد از چند ساعتي كه آزاد شد، نمي‌دانم به چه دليلي به من و مدير كاروان اصرار كرد كه درباره اين موضوع با كسي صحبت نكنيم!         
 يوسف ثابتي

خورشيد در دستانش
دردوران کودکی شبی خواب دیدم که مجید، خورشید را میان دستانش گرفته است وقتی که برایش تعریف کردم از من خواست تا این خواب را برای کسی باز گو نکنم وحتما او با تمام کودکی اش تعبیربزرگی از این خواب داشت شاید معناومفهوم خورشید کار های بزرگی بود که با همان دست هایش انجام داده بود
خواهر

خدا را شكر كه "من" بيمارم!
در اوايل بيماري ايشان وقتيكه از مطب دكتر به منزل برمي گشتيم باوجود اينكه داروهاي شيمي درماني تاثير نامطلوب فراواني بر وضعيت جسماني و رواني دارد ميگفت من خدا را شكر ميكنم كه اين مرض در وجود اطرافيانم نيست و در بدن من است.
ميثم شفيعي

همه چيز را به خدا واگذار مي‌كرد
وقتي مي‌خواستيم به زيارت عتبات برويم، با نگراني به او گفتم: وضع عراق رو به راه نيست. اگر اتفاقي براي ما بيفتد، تكليف بچه‌ها، چه مي شود؟ با خونسردي، گفت: ما چه ‌جوري بزرگ شديم. بچه‌‌ها هم همان طور بزرگ مي‌شوند. همه چيز را به خدا واگذار كن.
همسر

اهل تعاون و همكاري بود
امسال در سفر روحاني عتبات با ما همسفر بود. مدير كاروان از ابتدا، من و ايشان را معين كرد تا به او در جابه‌جايي وسائل مسافران و رسيدگي به افراد مسن كاروان كمك كنيم. ايشان خيلي خاكي، صبور و اهل تعاون و همكاري بود.
عباس درودگر

«منتظر» اربعين بود
در اين روزهاي آخر كه قواي جسمي او به شدت تحليل رفته بود، منتظر بود، مدام مي گفت در اربعين يك اتفاقي مي‌افتد! شايد خودش هم نميدانست چه اتفاقي خواهد افتاد ولي اميداور بود در اربعين، برايش فرجي حاصل شود.
صبح روز اربعين، يكي از بستگانش خواب ديد حضرت بقية الااعظم، به عيادتش آمده‌اند. غروب اربعين خواب را كه برايش تعريف كردند، آرام شد.
يكي از بستگان
 
اهل تهجد بود
اهل تهجد بود و به نماز شب اهتمام داشت. خيلي موقع‌ها، اهل خانه با صداي نيايش او از خواب بيدار مي‌شدند. تا لحظات آخر؛ اهل ذكر بود و در بدترين شرايط، تا زماني كه به هوش بود، نمازش را فوت نشد و مدام "يا حسين" مي‌گفت.
هم به «حق‌ا...» توجه داشت و به هم «حق الناس»، مراقب بود حقي از كسي به گردنش نماند. دوستانش، در شب‌هاي آخر عمراو كه با دهه آخر ماه صفر مصادف بود، در خانه‌اش براي او مجلس «حديث كسا» برپا مي‌كردند. از من خواست، درباره هزينه‌هاي برپايي اين مجلس كه چيز قابل اعتنائي هم نبود، از همكارانش سوال كنم تا ديني به گردنش نمانده باشد. تمام كارهايش را تمام كرده بود تا مديون نماند.
حمزه شفيعي

دائم‌الذكر بود
مجيد شفيعي، دائم‌الذكر بود ولي مراقبت مي‌كرد كسي متوجه اشتغال او به ذكر نشود. با اين حال برخي اوقات كسي دقت مي‌كرد متوجه مي‌شد كه مشغول ذكر است. بيماري و رحلت او، سري داشت و حتما موجب توفيقاتي براي بازماندگانش خواهد بود. شايد اگر مي‌ماند اين توفيقات حاصل نمي‌شد.
حجت الاسلام و المسلمين مجتهد سليماني-مسئول عقيدتي سياسي گروه همت


مهدي‌پور


حجت الاسلام والمسلمين مهدي پور:

مصلحت چنين بود

اشاره: حجت الاسلام والمسلمين مهدي‌پور ، از علماي فاضل لنگرود، روز جمعه هفتم اسفندماه در مراسم گراميداشتي كه براي حاج مجيد شفيعي برگزار شد به ايراد سخن پرداخت. اين مجلس با همت جمعي از طلاب گيلاني مقيم قم، در مسجد تاريخي پنجعلي در كوچه پنجعلي  خيابان چهارمردان  برگزار گرديد. آنچه در ادامه مي‌آيد متن اجمالي سخنان جناب آقاي مهدي پور است:


.... بعضي حاضرند مرگ را بخرند ولي مرگ سراغ آنان نمي‌رود. افراد معلول، زمين‌گير و بيماري هستند كه آماده‌اند بميرند، اگر مرگ فروشي بود مي خريدند اما ملك الموت، سراغشان نمي‌رود! اما اين جوان بسيجي و طلبه كه از دنيا رفت، من متأثر شدم. مصلحت خداوند چنين بود. بايد تسليم رضاي خداوند بود. هر روز بعد از نماز چه مي‌خوانيم؟ مي خوانيم؛ «ان الله و ملائكته يصلون علي النبي، يا ايهاالذين امنوا، صلوا عليه و سلموا تسليما» بايد تسليم بود.

از امام جواد عليه السلام پرسيدند؛ «چرا شيعيان از مرگ مي‌ترسند؟» حضرت فرمودند: « چون نمي دانند بعد از مرگ چه خبر است؟» اگر ما بدانيم بعد از مرگ چه خبر است، از شوق رفتن، جان مي‌دهيم. عبد خدا، بيقرار است. در اين دنيا آرام و قرار ندارد. شوق رفتن دارد.

مكه مشرف شده‌ايد؟ آنهايي كه مكه مشرف شده‌اند؛ ديده‌اند. اين سني‌ها خيلي نماز مي‌خوانند. خيلي "عابد" هستند. ما در دنيا، عابد زياد داريم. اما "عبد" كيست؟ هر روز موقع اذان، صدا مي‌زنيم عبد كيست؟؛ «اشهد ان محمدا عبده و رسوله» عبد، محمد(صل الله عليه و آله) و آل محمد(سلام الله عليهم اجمعين) هستند.
هر روز از عمر ما كم مي‌شود. عمر ما كنتور مي‌اندازد. هر روز يك شماره از عمر ما كم مي‌شود.؛ «الموت يأتي بغتة» مرگ ناگهاني مي‌آيد و از آمدنش من و شما را خبر نمي كند. مصلحت هم همين است. اگر مرگ به كسي بگويد؛ آقا! من هفته ديگر خدمتتان مي رسم. اصلا از ترس مي‌ميرد. يك هفته هم دوام نمي‌آورد.
ابوذر، سلام الله عليه مي‌گويد: روزي به خدمت پيامبر صل الله عليه و آله رسيدم. ديدم چشمانش قرمز است. گفتم: آقا ! مثل اينكه ديشب نخوابيده‌ايد؟ فرمودند: نه! ديشب، يك آقايي 3-4 كيلو گندم زكات آورد و گفت: اين را به فقير بده. هر چه صبر كردم. فقيري نيامد كه گندم را به او بدهم. تا صبح خوابم نبرد. گفتم: اگر عزرائيل آمد و فقير نيامد، چه كنم؟ اين گندم امانت است مباتدا عزرائيل زودتر از فقير بيايد و اين امانت روي دست من مانده باشد!

مرگ ناگهاني مي‌آيد. پيامبر صلوات الله عليه، بيم دارد مرگ زودتر از آنكه اداي دين كند سراغش بيايد و شب تا صبح از اين بيم خواب ندارد. بايد بترسيم از مرگ. قبل از اينكه بايد خودمان را براي رفتن آماده كرده باشيم. هي امروز و فردا نكنيم. اگر امانتي، ديني، بدهي‌اي به گردن ماست بايد در اداي آن شتاب كنيم. مهياي مرگ نباشيم ناگهان مي‌آيد؛

هين مگو فردا كه فرداها گذشت
تا به كلى نگذرد ايام كشت
چون كه قدرت رفت كاسد شد عمل
هين كه تا سرمايه نستاند اجل‏
قدرتت سرمايه‏ى سود است هين
وقت قدرت را نگه دار و ببين
ساحران مهتاب پيمايند زود
پيش بازرگان و زر گيرند سود
سيم بربايند زين گون پيچ پيچ
سيم از كف رفته و كرباس هيچ
اين جهان جادوست ما آن تاجريم
كه از او مهتاب پيموده خريم‏
گز كند كرباس پانصد گز شتاب
ساحرانه او ز نور ماهتاب‏
چون ستد او سيم عمرت اى رهى
سيم شد، كرباس نى، كيسه تهى

بايد آماده باشيم. بشتابيم. «... سَارِعُواْ إِلَى مَغْفِرَةٍ مِّن رَّبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّموَاتُ وَالأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ»(آل عمران:  133) چرا قرآن مي‌فرمايد؛ «سرعت بگيريد»؟ چون وقت كم است. در اين وقت كم كه پايان آن هم معلوم نيست ناگهان سر مي‌رسد بايد آماده باشيم و سرعت بگيريم. تجهيز موت بكنيم.

بسياري از سوره‌هاي قرآن از قيامت صحبت مي كنند. اصلا يك سوره در قرآن به نام "قيامت" است. چرا اين قدر قرآن از قيامت صحبت مي كند؟ چون قيامت در انتظار همه ماست. اساسا همه بايد از اين دنيا برويم. دنيا معبر است. حواسمان، بايد جمع باشد. اگر حواسمان جمع نباشد روز قيامت پشيمان مي‌شويم. البته روز قيامت همه پشيمان مي‌شوند. يك نام قيامت، "يوم الندامة" است. اما پشيماني داريم تا پشيماني.
يك نام قيامت، يوم الحسرة است. همه در روز قيامت، حسرت مي‌خورند. عابد و زاهد و تنبل و ستمگر؛ آنكه برده و آنكه باخته، همه پشيمان مي‌شوند. همه حسرت مي‌خورند. چرا همه پشيمان مي‌شوند؟ چرا ديگر مومن پشيمان مي‌شود؟ مثل دانش آموزي كه "صفر" گرفته است و دانش آموزي كه نوزده و نيم گرفته‌ است. او پشيمان است كه چرا درس  نخوانده و صفر شده است. اين يكي پشيمان است كه چرا كمي بيشتر درس نخوانده كه 20 بگيرد. همه روز قيامت غبطه مي‌خوريم. مراقب باشيم كه همه چيز را نباخته باشيم. غبطه بخوريم كه چرا نوزده و نيم گرفته‌ايم. نه اينكه پشيماني ما براي اين باشد كه صفر شده‌ايم.

حضرت پيامبر صلوات الله مي فرمود: "لاتمنوا ما لم  تخلق!"؛ آنچه خدا نيافريد، طلب نكنيد. يعني چي؟ مگر چيزي را كه خدا نيافريده است، كسي طلب مي‌كند؟ بله! خدا راحتي در دنيا را نيافريد. اما همه دنبال آسايش هستند. انسان در دنيا راحتي ندارد. قرآن در آيه 6 سوره انشقاق، مي‌فرمايد:
؛ اي انسان! تو با تلاش و رنج بسوي پروردگارت مي روي و او را ملاقات خواهي كرد.
 انسان در آسايش نيست. مومن و كافر و... همه در رنج هستند. يعني اصلا، جنس انسان در دنيا در رنج است. اين دنياي غمكده، همه‌اش همين است. بايد از اين دنيا برويم تا روي آسايش را ببينيم. قرآن مي‌فرمايد: اي نفس مطمئن  با رضايت و خشنودي به سوي پروردگارت بيا!

من واقعاً از درگذشت اين جوان متأثر شدم.  من البته حاج مجيد شفيعي، را از نزديك نديده بودم. اما زندگي‌نامه ايشان را خواندم و با اوصافي كه از ايشان شنيدم، واقعا متاثر شدم. اين جوان، مهندس بود، طلبه بود، بسيجي بود، اين جوان بايد برود! ولي يك جوان ولگرد، بيكار، مردم آزار مي ماند، مي‌خورد و مي‌خوابد! او بايد بماند و اين بايد برود! چرا؟ اين ديگر مصلحت خداوند است. ما اين مصلحت‌ها را درك نمي كنيم. همانطور كه امام حسين(ع) بايد برود و يزيد بايد بماند. اينها مصلحت خداوند است. ما نمي‌دانيم خداوند چه تدبير مي‌كند. آن آقا بيكار و بي‌عار و مردم‌آزار است مي‌ماند. اين آقا درس خوانده، مهندس شده، طلبه شده، به درس خارج رسيده، زحمت كشيده، مي‌گويند: وقت رفتن است. آقا مگر شوخي است؛ چرا بايد برود؟ آحر مگر رسيدن به مرز اجتهاد كار ساده‌اي است؟ مرحوم آيت‌الله خوانساري مي‌فرمودند: اجتهاد مثل اين است كه با مژه چشم چاه بكنيد. آدم بايد خون دل بخورد تا درس بخواند. آن هم مثل چنين جوان نابغه‌اي!

حاج مجيد شفيعي، يتيم بود. بعد هم بايد خانواده‌اش را سرپرستي مي‌كرد. از پدربزگ و مادرش هم نگهداري مي‌كرد. دنبال معيشت زندگي هم بود. در يك سازمان مهم هم مشغول به كار بود. در آن سازمان هم بسيار موثر بود. با اين حال درس حوزوي هم خواند و به اين مراتب بالا رسيد. اما جناب عزرائيل به او گفت؛ وقت رفتن است. بايد برود. اينها مصلحت خداوند است.
من وقتي مي‌گويم از اين ضايعه متاثر شدم مبالغه نمي‌كنم. لزومي ندارد در اينجا كه بايد ياد مرگ و قيامت بكنيم مبالغه بيهوده بكنيم. اساتيد فاضل اينجا هستند. استاد ما آقاي حسن‌زاده ليله‌كوهي اينجا هستند. ما مي خواهيم در اين مجلس اجاديثي بگوييم كه انشاءالله ثوابش به جاج مجيد شفيعي برسد.

پيامبر گفتند: آنجا چه خبر است؟ پيامبر صلوات الله عليه سوال مي‌كند؟ مگر مي‌شود، پيامبر كه معدن علم است نمي داند، چه خبر است؟ حضرت، سوال كردند كه توجه ديگران جلب شود. جواب دادند: چندتا از جوانها مشغول بازي هستند. دارند تمرين نظامي مي‌كنند تا براي رفتن به جبهه آمادگي رزمي داشته باشند. حضرت كفش‌ها را از پا درآوردند و با پاي برهنه جلو رفتند. چرا؟ چون زميني كه در آن مشق نظامي و آمادگي رزمي براي مبارزه با دشمن صورت مي‌گيرد، زمين مقدسي است، قداست دارد. اين‌قدر كار آمادگي براي دفاع از اسلام مهم است كه بايد بر زمين آن هم احترام گذاشت. حالا ببينيد مقام جواني مثل حاج مجيد شفيعي كه براي تقويت قواي دفاعي تلاش مي كرد چه مقامي دارد. با اين مقام، طلبه هم هست. براي همين است كه مي گويم واقعا متاثر شدم.

مجلس مجلس ختم است.  "مجلس ختم"، يعني اينكه "مجلس ختم قرآن" است. مضاف اليه آن را برداشته‌اند مضاف را باقي گذاشته‌اند. بايد در مجلس ختم، قرآني بخوانند كه چيزي عايد متوفي بشود. الحمدالله قرآن در مجلس خوانده شد. ما هم چيزي بگوييم كه همه بهره ببرند و انشاالله ثوابش به متوفي برسد. اين حديث را براي مادر متوفي مي گويم: پيامبر صلوات الله عليه ديدند عده‌اي گريه و زاري به راه انداخته‌اند. فرمود: به جاي اين گريه و زاري، دو ركعت نماز برايش مي‌خواندند، بهتر بود.
البته گريه كردن هم خوب است؛ دل را آرام مي كند. كارهاي ثواب ديگر هم مي‌توان براي متوفي انجام داد اما هيچكدام امتياز نماز را ندارد. چرا؟ براي اينكه از نماز روح متوفي بهره مي‌برد؛ آدم را هم مطهر مي‌كند. ان الصلاة تنهي عن الفحشاء و المنكر.

الحمدالله فاميل حاج مجيد شفيعي، مؤمن هستند. اين حرف‌ها هدر نمي‌روند. الله اكبر! به بعضي افراد بهترين حرفها را هم بزني هدر مي رود! ما يك فاميلي در لنگرود داشتيم. پدرش مرد. گفتم: براي پدرت نماز بخوان، ثوابي به او برسد. گفت: براي پدرم نماز بخوانم؟! من براي خودم هم نماز نمي‌خوانم. حالا ما خيالمان راحت است كه در اين مجلس اهل فضل، طلاب علوم ديني، آدم‌هاي مومن هستند، حرف كه مي زنيم، هدر نمي‌رود.
ام سلمه، شوهري داشت به اسم ابوسلمه كه آدم خوبي بود. در يكي از جنگ‌ها به شهادت رسيد. قبل از شهادتش، از منبر پيامبر صلوات الله عليه چيزي ياد مي‌گرفت به خانه مي‌آمد. زنش ام‌سلمه، مي‌پرسيد: پيامبر امشب چه گفت؟ او هم براي زنش، تعريف مي‌كرد. يك شب آمد، گفت: ام‌سلمه امشب پيامبر يك چيز فوق العاده‌اي گفت! فرمود: به هر كس مصيبتي رسيد بگويد: انا لله و انا اليه راجعون الهم اجرني في مصيبتي و اعطني خيراً منها! همه از خداييم و به سوي خدا مي رويم. بارالها به من در مصيبتم اجر بده و در ازاي آن مصيبت خير بهتري به من عطا كن!

يك روز به ام سلمه خبر دادند، شوهرت در جنگ به شهادت رسيد. ام سلمه ياد همان شب افتاد و همان ذكر را گفت و در آن مصيبت صبر كرد . گفت: انا لله و انا اليه راجعون الهم اجرني في مصيبتي و اعطني خيراً منها!
مدتي گذشت. يك شب در خانه ام سلمه را زدند. ام سلمه به كنيزش گفت: برو در را باز كن. كنيز رفت و آمد گفت: بانو! پيامبر خدا صلوات الله عليه به در خانه آمده‌اند. ام سلمه گفت: آقا بفرمائيد. حضرت وارد خانه شدند و فرمودند: ما به امر خدا براي ازدواج با شما آمده‌ايم. ام سلمه گفت: آقا من زني سالخورده‌ام. به درد شما نمي خورم! حضرت فرمودند: شما نزد خداوند زن آبرومندي هستيد. من به امر خدا آمده‌ام. ببينيد چه معامله‌اي با خدا كرده‌ايد كه خداوند مرا به ازدواج با شما مأمور كرد. ام سلمه ماجراي آن ذكر را تعريف كرد و گفت: من هميشه با خودم فكر مي كردم؛ "ابو سلمه، شوهر خوبي بود. خدايا، من اين ذكر را گفتم اما آيا از ابو سلمه بهتر هم شوهري پيدا مي‌شود!؟" حالا مي بينم خداوند متعال پيامبر خودش فرستاده است.
حاج مجيد آقاي عزيز ما، مهندس بود. طلبه هم بود. با رنج و مشقت رشد كرد و به اين مقام رسيد. طلبه شأن به خصوصي دارد. يك چيزي بگوئيم در شأن مجلس اين طلبه باشد. يك چيزي بگوئيم ثوابش براي اين طلبه بزرگوار باشد.

دنيا همين است.  بايد در برابر مشكلات و رنج‌هايش صبر كرد تا به رشد برسيم. سوره "عصر" بخوانم:
به نام خداوند بخشنده بخشايش‌گر
به عصر سوگند (1)
كه انسان‌ ها در زيانند. (2)
مگر كساني كه ايمان آورده و اعمال صالح انجام داده و يكديگر را به حق سفارش و به شكيبايي، توصيه كردند. (3)

بايد صبر كرد. حضرت آيت الله جوادي آملي مي‌فرمايند: يك معناي عصر، فشار است.
همه آنهايي كه به جايي رسيدند از تحمل فشار به جايي رسيده‌اند. در مجمع البحرين آمده است: ما من حرف من حروف القرآن الا و له سبعين الف معنا؛ هر حرفي-نه هر كلمه‌اي- در قرآن، هفتاد هزار معنا دارد. يك معناي عصر، فشار است. آدم‌هاي بزرگوار با فشار به جايي رسيده‌اند.

ميخ، را ديده‌ايد! ميخ راحت در برف فرو مي‌رود. اما تا برف كمي آب شد، ميخ مي افتد. راحت فرو رفت؛ خيلي دوام نياورد. اما در ديوار سخت به زحمت فرو مي رود. اما وفتي فرو رفت به اين راحتي‌ها از جايش در نمي‌آيد. محكم مي‌ايستد. آدم‌هايي كه رنج وفشار را تحمل مي‌كنند، محكم مي شوند.  مادر، همسر، خواهر، فرزندان حاج مجيد شفيعي، با صبر در مصيبت با تحمل اين فشارها، ايستادگي و استقامت شما بيشتر مي شود. اين مصيبت را با مصائب اهل بيت(س) مقايسه كنيد مي بينيد در برابر مصائب اهل بيت(س) ناچيز است. اما صادق عليه السلام فرمودند: گريه را پيوند دهيد به گريه براي امام حسين عليه السلام. همه مصائب حدي دارد جز مصيبت امام حسين عليه السلام. امام حسن عليه السلام به امام حسين فرمورد: لايوم كيومك يا اباعبدالله.
خدا وند به خواهر عزيزمان، مادر حاج مجيد آقا صبر بدهدو داغ فرزند جوان سخت است. به شمر گفتند: كجا مي روي؟! گفت: مي روم كار حسين (عليه السلام) را يكسره كنم. گفت: البته اين حسين(عليه السلام) كه من مي بينم ديگر جان ندارد. گفتند: چرا؟! گفت: داغ فرزند جوان سخت است. با كشته شدن علي اكبر(عليه السلام) ديگر جاني براي حسين(عليه السلام) باقي نمانده است. ولي من تا سر حسين(عليه اسلام) را از تن جدا نكنم، بازهم دلم طاقت نمي‌آورد.


گراميداشت حاج مجيد شفيعي در شهر مقدس قم

مراسم گراميداشت مهندس بسيجي "حاج مجيد شفيعي چافي" در شهر مقدس قم برگزار گرديد.

اين مراسم به همت حجت‌الاسلام و المسلمين محسن حسن‌زاده ليله‌‌كوهي و نيز جمعي از طلاب و روحانيان لنگرودي مقيم قم، صبح روز جمعه هفتم اسفندماه در مسجد پنج‌علي، در خيابان انقلاب اسلامي(چارمردان) كوچه شماره 18(پنج‌علي) شهر مقدس قم برگزار گرديد.

در اين مراسم ضمن قرائت آياتي از كلام‌ا... مجيد، آقايان حجت‌السلام والمسلمين طاهري و حجت الاسلام والمسلمين مهدي‌پور، به ايراد سخن پرداختند و ضمن تجليل از آن عبدصالح خدا، ضمن اشاره به برخي آيات و روايات، براي آن عزيز سفر كرده آرزوي علو درجات و از خداوند متعال براي خانواده وي صبر جميل مسبئالت نمودند.

گزارش كامل اين سخنراني متعاقبا در اين وبلاگ منتشر خواهد شد.



زندگي‌نامه

متن زندگي‌نامه مهندس مجيد شفيعي

در ادامه متن زندگي‌نامه‌اي كه از سوي بيت شريف وي تهيه شده است براي آشنائي بيشتر با اين مهندس بسيجي تقديم مي‌گردد:


برگ‌هايي از كتاب زندگاني مهندس حاج مجيد شفيعي

طلوع: 7 ارديبهشت 1350
عروج: 24 بهمن 1388
هفتم اردیبهشت ماه سال 1350 هجری شمسی (مصادف با ماه صفر)، هنگام اذان ظهر، نوای تولد کودکی، شادی و شعف را به کاشانه نورانی و ایمانی خانواده شفیعی در محله «راه‌پشته» لنگرود، ارزانی کرد. او را «مجید» نامیدند بدان امید که فرزندی صالح به سان گلی از گلهای بهشت و شیعه‌ای با مجد و عظمت برای اهل بیت (ع) بپرورند. پیش از این نیز خاندان شفیعی‌، عالمانی ربانی، اندیشمندانی فاضل، معلمانی فرهیخته و مجاهدانی نستوه را برای جامعه اسلامی پرورده بود.
اما چراغ کاشانه این خانواده خیلی زود کم فروغ شد، مجید هنوز بیش از دو سال نداشت که پدر خویش را از دست داد. غبار یتیمی در حالی بر سر او می‌نشست که منتظر تولد خواهر کوچک‌ترش بود. مادر، از یک سو می‌کوشید درد و داغ یتیمی را از سیمای مجید و خواهر کوچکش، بزداید و از سوی دیگر با توکل به خداوند متعال، فرزندانی نمونه را تربیت کند. مادر بر این باور بود که محرومیت‌ها و مشکلات، گرچه دشواری‌هایی را ایجاد می‌کند اما نمی‌تواند مانعی برای تربیت فرزندی صالح و فرهیخته باشد.


تصاوير مهندس شفيعي با رئيس‌جمهور پس از تشريح عملكرد ماهواره‌بر سفير اميد(15 بهمن 1386)

گزارش تصويري خبرگزاري فارس از بازديد رئيس جمهور از اين پروژه


گزارش تصويري ايسنا از بازديد رئيس‌جمهور از اين پروژه


مجید، علیرغم رنج یتیمی و دشواری محرومیت‌ها، تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را با رتبه ممتاز در لنگرود به پایان رساند. همزمان با آغاز دوره دبیرستان تصمیم گرفت به جبهه‌های نبرد نور علیه ظلمت بشتابد. اما تنها 15 سال داشت و مسئولان امر با اعزام او موافقت نمی‌کردند. شوق حضور در جبهه‌ها او را واداشت تا با دست‌کاری تاریخ تولد خود، این مانع را از پیش پای خویش بردارد. در میدان نبرد پیشتاز بود با این وجود، همزمان تحصیلات دوره دبیرستان را در رشته ریاضی فیزیک به پایان برد.


وقتی تو را شناختم

پانزده سال بیشتر نداشتی

و اکنون که ...

در میان نخل‌های سوخته قدم می‌زنم

نمی‌دانم

تو شناسنامه تاریخ را

با کدام قلم دست‌کاری کرده‌ای

که در آستانه پانزده هزار سالگی

چون کودکی

در آغوش رشادت تو

آرمیده است.

(شعر از حجت‌الاسلام و المسلمين محسن حسن‌زاده)

بلافاصله پس از پایان تحصیلات با کسب رتبه عالی در کنکور سراسری موفق شد به دانشگاه علم و صنعت ایران راه یابد و در رشته مهندسی الکترونیک به تحصیل بپردازد. در حین تحصیل در دانشگاه، می‌کوشید استعداد خود را در عرصه‌های مختلف ادبی، فرهنگی و سیاسی شکوفا سازد. در عرصه هنر نیز ذوق فراوان داشت؛ شعر می‌سرود و متن‌های ادبی زیبا برای «مادر» می‌نوشت تا به همقطارانش راه و رسم تجلیل از مقام مادر را گوشزد کند. همراه با جمعی از دانشجویان آرمانخواه، تشکلی را به نام «مجمع دانشجویان حزب‌ا...» در دانشگاه علم و صنعت تاسیس کردند تا با بحث و گفتگو، راه‌های کمک به ملت مظلوم فلسطین و دیگر مستضعفان جهان را جستجو کنند.
پس از اتمام تحصیلات و مدتی اهتمام به مشاغل فنی به مجموعه مهندسان وزارت دفاع پیوست و در اجرای طرح‌ها و پروژه‌های دفاعی از جمله آزمایش موفقیت‌آمیز ماهواره‌برِ «سفیر امید» خدمات شایانی انجام داد.

مهندس حاج مجید شفیعی، یکی از نمونه‌های تحقق عملی «پیوند حوزه و دانشگاه» بود. عشق به اهل بیت (ع) موجب می‌گردید به تحصیلات فنی و مهندسی اکتفا نکند. به رغم مشغله‌های فروانی که با وجود سرپرستی خانواده و نیز پدر بزرگ و مادر خویش داشت، به تحصیل علوم دینی روی آورد و تا پایه هفتم حوزوی را با اشتیاق فراوان در حوزه‌های تهران و ورامین طی کرد. به‌علاوه تحصیلات دانشگاهی را در دوره کارشناسی ارشد فقه و مبانی حقوق در دانشگاه پیام نور پی گرفت. در بستر بیماری اخیر بود که پایان‌نامه خود را با موضوع «حج نیابتی از دیدگاه مذاهب مختلف» نوشت. امیدوار بود با پشت سر گذاشتن این بیماری صعب‌الاعلاج، عزم خویش را برای ورود به مقطع دکترا، در رشته «اندیشه سیاسی» جزم کند. از مدتی پیش طی مکاتبه‌ای با مرکز مدیریت حوزه علمیه قم، ادامه تحصیلات حوزوی را خواستار شده بود.
حاج مجید، می‌کوشید در حد توان خویش برای مجد و عظمت تشیع و مکتب اهل بیت گام بردارد. به همین منظور از مدت‌ها پیش به دو زبان عربی و انگلیسی مسلط شد. در سفر حج، کمک‌هایی برای شیعیان مظلوم مدینه جمع می‌کرد و به دیدار شیخ عمری، رهبر شیعیان مدینه، شتافت. داوطلبانه به بحث و گفتگو با اساتید مسلمان دانشگاه‌های کشورهای مختلف می‌نشست و ضمن تبیین مکتب اهل بیت (ع) و تشریح آرمان‌های حضرت امام خمینی (ره) به بیان مواضع جهانی مقام معظم رهبری می‌پرداخت. این بحث و گفتگوها، نمی‌توانست برای مأموران رژیم مرتجع عربستان قابل تحمل باشد. او را بازداشت کردند و ضمن تهدید به اخراج از عربستان از او خواستند از فعالیت‌های تبلیغی دست بردارد تا بتواند حج خود را تمام کند. گویی هنوز هم یزیدیان زمان تحمل امر به معروف و نهی از منکر عاشورائیان را ندارند.

تا لحظاتی که آخرین صفحات کتاب زندگانی‌اش ورق می‌خورد با نماز در درگاه خداوند بی‌نیاز عشق‌بازی می‌کرد. سرانجام در ظهر روز شنبه 24 بهمن ماه 1388 مصادف با 28 صفر سالروز رحلت جانسوز حضرت رسول اکرم (ص) و شهادت امام حسن مجتبی (ع)، زمانی که بانگ اذان، بشریت را به وحدانیت خداوند متعال و رسالت نبی مکرم اسلام (ص) فرا می‌خواند، مرغ جان این عبد صالح خدا، به آستان حضرت دوست پرکشید. روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
از حاج مجید دو دختر و پسری خردسال به یادگار مانده است که امید است آنها نیز با توکل به خداوند متعال و در پناه این خانواده نورانی و مومن گام در راه پدر بگذارند. انشاء ا...

بر لوح مزار عاشقان نقش زدند
من مات من العشق فقد مات شهیدا