از كودكي متشرع بود
مادر ايشان از خردسالي، فرزندانش را به مسائل شرعي مقيد ميكردند. ايشان از نوجواني و وقتي مدرسه مي رفت با پسر من همبازي بود. من دختر كوچكي هم داشتم. مادر ايشان از همان موقع مسائل محرم و نامحرم را به او يادآوري مي كرد. و او وقتي به خانه ما رفت و آمد ميكرد، به اين مسائل مقيد بود.
حاج خانم پورميرزاآقا
يك گناه از او نديدم
من از كودكي او را ميشناختم. همسايه ما بود. من 8-7 سال از او بزرگتر بودم. او را با همبازي هايش مي ديدم. شهادت مي دهم يك گناه از او نديدم و نشنيدم.
حجت الاسلام فخري
بالاخره هليكوپترش را ساخت
در نوجواني ساخت يك هليكوپتر را طراحي كرده بود. ولي كسي از او حمايت نميكرد. مدتهاي طولاني با فرمانداري و ديگر ادارات شهر رايزني ميكرد تا طرح خودش را عملياتي كند. اما كسي به او اعتنا نميكرد. بالاخره با اراده شخصي و دست خالي و با امكاناتي مختصر از وسائلي مثل دوچرخه و موتور موتور سيكلت هلي كوپترش را ساخت.
حجت الاسلام والمسلمين محسن حسنزاده
مرد است و قولش
گفت: مي خواهم به جبهه بروم. به او گفتم:. من نگران درس و مشقت هستم. اگر جبهه بروي در تحصيل عقب ميماني گفت: من قول مي دهم عقب نمانم.
وقتي در كنكور قبول شد، روزنامهاي كه اسامي قبوليها را درج ميكرد، جلويم گذاشت و گفت: مرد است و قولش، نگفتم نگران نباش.
مادر
به اندازه خودش، خيلي خوب بود
مرحوم حجت الاسلام شمس لنگرودي-امام جمعه پيشين لنگرود- ميگفت: "بايد خوبيهاي هر كس را به اندازه توان خودش اندازه بگيريم". آقاي شفيعي آن موقع كه دانش آموز ما بود، به اندازه خودش خيلي خوب بود. مدرسه ما پرشورترين نماز جماعت را داشت. او هميشه در صف اول نماز مي ايستاد. هم مومن و با تقوا بود و هم مسائل سياسي را خوب مي فهميد. اين طور نبود كه از سر تنبلي به جبهه برود در جبهه هم خوب درس ميخواند.
حسين فيضي-مدير وقت مدرسه شهيد قدوسي
كسي جلودارش نبود
آدمي بود كه اگر تصميم خودش را مي گرفت كسي جلودارش نبود. چند بار خواست به جبهه برود ولي به دليل كمي سن و سال او را نميپذيرفتند. دست آخر، تاريخ تولدش را در شناسنامهاش دستكاري كرد و به جبهه رفت. مادرش به من سفارش كرد، در جبهه مراقب او باشم كار دست خودش ندهد. من گفتم: به مسئولان مربوطه ميگويم او تك فرزند است و يتيم بزرگ شده و يكجوري سر او را در امور دفتري يا آشپزخانه مشغول ميكنيم تا بلايي سرش نيايد. بلاخره در جبهه براي كارهاي مختلف نيرو ميخواستند.
يك روز در محوطه قرارگاه مشغول فوتبال بوديم، مجيد، بدون اينكه مرا خبر كند، رفت تا جاي خودش را مشخص كند. من وقتي خبر دار شدم بدو، سراغ مسئول مربوطه رفتم و گفتم "مجيد شفيعي" را براي چه كاري در نظر گرفتيد؟ گفت: خودش خواسته است تيربارچي باشد!
حالا مگر ميشد، مجيد را از خر شيطان پائين آورد. به آقاي مسئول گفتم: پس مرا هم به عنوان "كمك تيربارچي" ثبت نام كن يك جوري مراقبش باشم.
مهندس محسن صديق
شب نشيني را تمام كرد
اوائل دهه 1370 بود. من دانشجوي دانشگاه تبريز بودم و ميخواستم در آزمون كارشناسي ارشد شركت كنم. آن موقع آزمون كارشناسي ارشد به طور متمركز در تهران و رشته مورد نظر ما در دانشگاه علم و صنعت برگزار ميشد. روز قبل از آزمون به اين دانشگاه رفتم. يك آشنا اهل لنگرود پيدا كردم تا شب را در خوابگاه مهمانش باشم. آن شب مجيد شفيعي و محسن حسنزاده هم به اتاق او آمدند. تا نيمههاي شب گرم صحبت بودند. مجيد آواز مي خواند، محسن حسنزاده اشعار شهريار، حتي اشعار تركي او را با شور خاصي ميخواند. يك دفعه ديدم ساعت 1 نيمه شب شده است. گفتم: بي انصافها، من فردا آزمون دارم. اجازه بدهيد يك چند ساعتي بخوابم. مجيد كه اعتراض مرا شنيد يك جوري از من دلجوئي كرد و بقيه را قانع كرد شب نشيني را تمام كنند.
مدتي بعد كه ازدواج كردم. همسرم گفت: پسر عمهاي به اسم مجيد شفيعي دارم كه دانشجوي دانشگاه علم و صنعت است.
گفتم: او را خيلي خوب ميشناسم.
مهندس احمد رضويپور
در رسيدگي به مستمندان، كوشا بود
اگر با يك آدم گرفتار برخورد ميكرد تا جائي كه توان داشت به دادش ميرسيد. اين طور نبود كه نسبت به افراد مستمند بي خيال باشد يا حتي با دادن يك صدقه جزئي آنها را دست به سر كند.
اوائل سال 1380 بود كه براي شركت در دروس حوزوي همراه حاج مجيد به دفتر سازمان تبليغات اسلامي(شمالغرب تهران) در خيابان فلسطين، مي رفتيم. يك روز عصر، وقتي درس تمام شد، از كلاس بيرون آمديم وبا يك خواهر و برادر مستمند مواجه شديم. يك پسر 20-18 ساله و يك دختر بچه 10 ساله بودند. سرو وضع ژوليده و لباس نامناسبي داشتند. مرد، مدارك درماني خواهرش را نشان داد و گفت: اهل بيرجند است و براي درمان خواهرش به تهران آمده است. نه پول كافي دارند و نه سرپناهي كه شب را صبح كنند.
معمولا از اين جور آدمها در خيابان ها، ديده ميشوند كه ممكن است خيليها با اين توجيه كه آنها مستحق نيستند از كمك كردن به آنها طفره بروند. ولي حاج مجيد، ساده از كنار اين افراد نمي گذشت. شايد اگر خود من بودم يك مبلغي پول به آنها ميدادم و وجدان خودم را راحت ميكردم.
حاج مجيد گفت: «ما اگر احتمال بدهيم آنها مستحق هستند نبايد از كنارشان ساده بگذريم.» او كمك كردن به افراد را يك وظيفه شرعي مي دانست. بالاخره با آن خواهر و برادر، گرم صحبت شد. احوال زندگي آنها را پرسيد. كمي به آنها اميدواري و دلداري داد و بعد هم مرا قانع كرد كه تا پيدا كردن يك سرپناه براي آنها همراهشان باشيم. من به ناچار آنها را سوار ماشين كردم و همراه حاج مجيد به خانه مان -در شهر ري- بردم. حاج مجيد در آن موقع، حدود 6-5 هزار تومان پول نقد و مقداري لباس مناسب برايشان تهيه كرد.
فرداي آن روز آمد و گفت: آنها را به خانه يك پيرمرد ايثارگر، ببريم. آن خواهر و بردار را سوار ماشين كريدم و به حوالي ميدان انقلااب آورديم. در خانه پيرمردي كه با مجيد دوست بود، به روي آدمهاي گرفتار و پيسرپناه باز بود. 15-10 نفر هم آنجا مثل همان خواهر و برادر "ابن سبيل" و "مهمان" بودند. حاج مجيد، مراقب آن خواهر و برادر بود تا سرپناهي پيدا كنند و مشكلات درمانيشان حل شود و به شهر خود برگردند.
مهندس بهمن فرشته
مجيد، "همان مجيد" ماند
دنيا، دنياي فريبكاري است. واقعا آدم را فريب ميدهد. بعضيها در دوران دفاع مقدس خيلي مخلص و با صفا بودند اما متاسفانه، بعد از جنگ دنيا آنها را فريب داد. به خانه و ماشين آنچناني چسبيدند؛ ظواهر دنيا براي آنها مهم شد. اما مجيد، همان مجيد ماند.
همان صفا، اخلاص، سختكوشي و بسيجي بودن را حفظ كرد. زمانه او را دگرگون نكرد. اينكه توانست ضمن خدمت در مراكز مهم، دروس حوزوي و دانشگاهي را با جديت ادامه دهد، با بسيج همكاري كند، ابتكارهاي تازه داشته باشد، نشان مي دهد او همان روحيه دوران دفاع مقدس را حفظ كرده است.
در اواخر جنگ، بعضيها آن جديت خود را از دست داده بودند. اما او همان جديت را داشت. ما با مجيد شفيعي، محسن صديق و... در خسروآباد آبادان بوديم. سر ظهر بود مجيد، براي ناهار تن ماهي گرفته بود كه سر زده چند نفر مهمان هم، به جمع ما پيوستند. شايد اگر كس ديگري بود ميگفت: فعلا ناهار نخوريم، تا مهمانان بروند. مجيد گفت: هر چه داريم با هم مي خوريم. بعد از پذيرش قطعنامه هم، بعضي سراغ زندگي خودشان رفتند اما مجيد تا بعد از عمليات مرصاد در جبهه ماند تا مساله جنگ تمام شد. در همان جبهه درسش را خوب ميخواند.
كاظم مهدي پور-قاضي دادگاه خانواده
خانواده اش را وقف ارزشها می کرد
در تابستان سال 1379 که به اتفاق بسیج
صنعت به شهر مقدس قم رفته بودیم با اینکه تدارک مکان های بازدید و ناهار و
... بر عهده بسیج صنعت بود، اما مرحوم شفیعی مادر و همسر و خواهر و شوهر
خواهر خود را، با تمام مشغله آنها، برای تدارک یک اردوی 40 نفره بسیج کرده
بود! و همه چیز به بهترین نحو برگزار شد. جالب اینجاست که کسی این داستان
را نمی دانست و بعداز رحلت ایشان، این موضوع مشخص شد!
ابوالفضل پيوسته كاشاني
در امر به معروف و نهی از منکر جدی بود
با عده ای از دوستان و از جمله زنده یاد شفیعی در طی مسیری سوار یک خودرو مسافرکش شخصی شدیم.
راننده
خودرو پس از طی مسافتی یک نوار مبتذل گذاشت.بلافاصله مرحوم شفیعی از ایشان
خواست تا نوار راخاموش کند، اما راننده از این کار امتناع کرد!مرحوم شفیعی
از ایشان خواست تا ماشین را نگه داردو ایشان پس از توقف اتومبیل ،پیاده
شدند.بنده و سایر دوستان تا رسیدن به مقصد که فاصله زیادی هم نبود، از
قاطعیت ایشان در امر به معروف و نهی از منکر بهت زده و از عدم همراهی خود
شرمنده بودیم.
ابوالفضل پيوسته كاشاني
مباحث دینی دغدغه همیشگی او بود
سالها پیش گروه
های خارجی برای کاری به اداره آمده بودند و ما مدتی با آنها همکاری می
کردیم.گاهی اوقات که فراغتی حاصل می شد و فرصت گفتگوهای خومانی پیش می آمد
ما با آنهادر مسایل مختلفی مثل میزان حقوق و زندگی در آن کشور وآب و هوا و
شهرها و ... صحبت می کردیم ،اما مرحوم شفیعی در اکثر مواقع با آنها درباره
مسایل دینی گفتگو می کرد و مانند یک مبلغ دینی اسلام را برای آنها معرفی
کرده و اعتقادات اسلامی را با عقاید آنان مقایسه می کرد که این موضوع برای
آنها بسیار جالب بود.
ابوالفضل پیوسته کاشانی
لحن زيباي نماز
گاهي اوقات كه وقت مغرب در اداره ميماند و نماز اول وقت را در اداره ميخواند، ميديديم لحن نمازش فوقالعاده زيبا است. طوري كه همكاران درباره زيبايي نمازش صحبت ميكردند و پشت در اتاق ميايستادند و قرائت حمد و سوره او را گوش ميدادند.
معمولا در محيطهاي اداري، همكاران در طول همكاري ضعفهايي از يكديگر ميبييند و به عدالت يكديگر اعتماد كامل ندارند. يكبار، با جمعي از همكاران به اطراف تهران رفته بوديم يك درياچهاي آنجا بود كه حاج مجيد به ياد روستايشان به آن ميگفت؛ «درياي چاف»! وقت مغرب شد و قرار شد نماز جماعت بخوانيم. من ديدم همه همكاران با اطمينان كامل پشت سر او ايستادند و به امامت او نماز خواندند.
سيروس خانزاده
ماجراي برخورد مأموران سعودي با وي
در قم بودم كه مطلع شدم بيمار است. قصد داشتم به عيادتش بيايم كه به ديار باقي شتافت. رحلت او در ماه صفر و سالروز رحلت پيامبر صلوات ا... عليه توفيقي بود. ايشان واقعا محب پيامبر و اهل بيت عصمت سلام ا... عليهم اجمعين بود.
در مدينه و مكه، اغلب روزه بود. شب تا صبح و صبح تا شب مشغول زيارت و عبادت و گفتگوهاي علمي بود. شبي دو ساعت بيشتر نميخوابيد. ما به او اعتراض ميكرديم كه بيشتر بخواب؛ بيمار نشوي! ميگفت: اين سفرها راحت پيش نميآيد كه اوقات آن را راحت هدر بدهيم!
در برخورد با علما و دانشمندان كشورهاي ديگر، مباحثههاي جدي داشت و درباره اهل بيت سلام ا... عليهم اجمعين، حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها و... با آنها صحبت ميكرد و از كتب اهل سنت روايات و احاديثي را در فضيلت اهل بيت، ميخواند. مأموران سعودي تا حدودي به تبليغات او حساس شده بودند. يك روز من با او بودم كه اين مباحثهها صورت ميگرفت. مأموران سراغ او آمدند و مدعي شدند او در نظم امور اخلال ميكند و تصميم گرفتند او را با خود ببرند.
حاج آقا شفيعي، چند كتاب تبليغي همراه داشت، فورا كتابها را تحويل من داد و براي اينكه مرا هم بازداشت نكنند، به من گفت: از اينجا برو! بعد هم مأموران او را بازداشت كردند و با خود بردند.
من فورا موضوع را به مدير كاروان خبر دادم وايشان به همراه مسئولان بعثه مقام معظم رهبري پيگير آزادي او شدند. بعد از چند ساعتي كه آزاد شد، نميدانم به چه دليلي به من و مدير كاروان اصرار كرد كه درباره اين موضوع با كسي صحبت نكنيم!
يوسف ثابتي
خورشيد در دستانش
دردوران کودکی شبی خواب دیدم که مجید، خورشید را میان دستانش گرفته است وقتی که برایش تعریف کردم از من خواست تا این خواب را برای کسی باز گو نکنم وحتما او با تمام کودکی اش تعبیربزرگی از این خواب داشت شاید معناومفهوم خورشید کار های بزرگی بود که با همان دست هایش انجام داده بود
خواهر
خدا را شكر كه "من" بيمارم!
در اوايل بيماري ايشان وقتيكه از مطب دكتر به منزل برمي
گشتيم باوجود اينكه داروهاي شيمي درماني تاثير نامطلوب فراواني بر وضعيت
جسماني و رواني دارد ميگفت من خدا را شكر ميكنم كه اين مرض در وجود
اطرافيانم نيست و در بدن من است.
ميثم شفيعيهمه چيز را به خدا واگذار ميكرد
وقتي ميخواستيم به زيارت عتبات برويم، با نگراني به او گفتم: وضع عراق رو به راه نيست. اگر اتفاقي براي ما بيفتد، تكليف بچهها، چه مي شود؟ با خونسردي، گفت: ما چه جوري بزرگ شديم. بچهها هم همان طور بزرگ ميشوند. همه چيز را به خدا واگذار كن.
همسر
اهل تعاون و همكاري بود
امسال در سفر روحاني عتبات با ما همسفر بود. مدير كاروان از ابتدا، من و ايشان را معين كرد تا به او در جابهجايي وسائل مسافران و رسيدگي به افراد مسن كاروان كمك كنيم. ايشان خيلي خاكي، صبور و اهل تعاون و همكاري بود.
عباس درودگر
«منتظر» اربعين بود
در اين روزهاي آخر كه قواي جسمي او به شدت تحليل رفته بود، منتظر بود، مدام مي گفت در اربعين يك اتفاقي ميافتد! شايد خودش هم نميدانست چه اتفاقي خواهد افتاد ولي اميداور بود در اربعين، برايش فرجي حاصل شود.
صبح روز اربعين، يكي از بستگانش خواب ديد حضرت بقية الااعظم، به عيادتش آمدهاند. غروب اربعين خواب را كه برايش تعريف كردند، آرام شد.
يكي از بستگان
اهل تهجد بود
اهل تهجد بود و به نماز شب اهتمام داشت. خيلي موقعها، اهل خانه با صداي نيايش او از خواب بيدار ميشدند. تا لحظات آخر؛ اهل ذكر بود و در بدترين شرايط، تا زماني كه به هوش بود، نمازش را فوت نشد و مدام "يا حسين" ميگفت.
هم به «حقا...» توجه داشت و به هم «حق الناس»، مراقب بود حقي از كسي به گردنش نماند. دوستانش، در شبهاي آخر عمراو كه با دهه آخر ماه صفر مصادف بود، در خانهاش براي او مجلس «حديث كسا» برپا ميكردند. از من خواست، درباره هزينههاي برپايي اين مجلس كه چيز قابل اعتنائي هم نبود، از همكارانش سوال كنم تا ديني به گردنش نمانده باشد. تمام كارهايش را تمام كرده بود تا مديون نماند.
حمزه شفيعي
دائمالذكر بود
مجيد شفيعي، دائمالذكر بود ولي مراقبت ميكرد كسي متوجه اشتغال او به ذكر نشود. با اين حال برخي اوقات كسي دقت ميكرد متوجه ميشد كه مشغول ذكر است. بيماري و رحلت او، سري داشت و حتما موجب توفيقاتي براي بازماندگانش خواهد بود. شايد اگر ميماند اين توفيقات حاصل نميشد.
حجت الاسلام و المسلمين مجتهد سليماني-مسئول عقيدتي سياسي گروه همت